مولانا محمد بن احمد بيغمى
29
داراب نامه ( فارسى )
احتياج بمال شما نيست ، آنچه از ما بردهايد بياريد . كاروانيان گفتند : ما جمله بنده و خدمتكار شماييم . مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه در آن حوالى قلعهيى بود كه آن قلعه را قلعهء بهرامآباد ميگفتند . دو برادر در آن قلعه بودند ، يكى را نام قادر شاه بود و يكى را نام قاهر شاه ؛ و چهار هزار سوار داشتند و بر سر اين راه بودند . اگر كاروانى بدين راه مىگدشت ، اگر بر در قلعه مىآمدند و باج و خراج ميدادند مىگدشتند ؛ و اگر اهل كاروان از باج و خراج ايشان ميگريختند ، ايشان خبردار ميشدند ؛ در پى مىرفتند و آن كاروان را غارت مىكردند . اين كاروان مىگريختند ، آن دويست كس بدين كار آمده بودند كه كاروان را غارت كنند . چون پنجاه كس ازيشان بقتل آمدند ، جمله بگريختند و در قلعه درآمدند و اين حكايت را با قادر شاه و قاهر شاه بگفتند ، كه : ما بكاروان رسيديم ، كاروان غلبه ، و جملهء بارهاى ايشان ابريشم و قماش ، و زر سرخ و سفيد داشتند . مىخواستيم تا غارت كنيم . ناگاه از ميان كاروان دو سوار بيرون جستند . مثل آتش كه در نيستان افتد و يا شير كه در گلهء گوسفندان افتد ، در ميان ما افتادند . بيك لحظه از ما پنجاه كس بكشتند . اگر ما نمىگريختيم امكان بود كه يكى را نمىگداشتند ، جمله را به زير تيغ در مىآوردند . قادر شاه كه برادر كوچكتر بود ، نعره بريشان زد كه شما را مرد نتوان گفتن ! كه شما دويست سوار مىگوييد كه از دو سوار گريختيم ! ايشان گفتند كه اى پهلوان تا كسى جنگ كردن ايشانرا نبيند باور نكند . قادر شاه گفت كه من بروم و كاروان را غارت كنم و نگدارم كه ايشان بسلامت از پيش ما بگذرند . قادر شاه سوار شد ، با پانصد سوار و پياده روان شدند ؛ و آن كاروان در رفتن بودند كه آن پانصد سوار رسيدند و نعره زدند . آه از جان كاروانيان برآمد . گفتند : اى دريغا كه نه جان خواهد ماندن و نه مال ! فيروز شاه گفت كه شما هيچ انديشه مكنيد . چندان كه ما زندهايم نگداريم كه آزارى بشما رسد . شما نيز صف بر كشيد . آن كاروانيان همه سلاح